جمجمک برگ خزون....دخترم مهدیس خاتون....
سلام خانم کوچولوی من....
پاییز هم رو به پایانه....این سومین خزان عمرته عزیزم .29ماه , 25 روز از روزهای قشنگ کودکیت رو پشت سر گذروندی .895 روزه که خونمون به نور وجودت روشنه و از کنار هم بودن لذت میبریم....خوشمزگیات هر روز بیشتر از دیروزه.هرچند که همیشه با بابایی دلمون واسه روزایی که گذروندی تنگ میشه .دیروز یکدفعه اومدی خودت رو انداختی تو بغلم و گفتی مامانی یعنی من نی نیم، منم مثه نی نی کوچولو بغلت کردم و اغونت میکردم و از خاطرات نوزادی واست تعریف میکردم و کلی ذوق میکردی.قبل از شروع مدرسه ها باهم رفتیم خرید و به سلیقه خودت وسایل مهدکودک خریدیم و هرروز با وسایل کیفت کلی بازی میکنی و انتظار رفتن به مهد رو میکشی.اینقدر وسایلت رو دوس داری که بجز با وسایل کیفت بازی دیگه ای نمیکنی و از همه مهمتر اصلا دیگه سی دی هم نگاه نمیکنی و هیچ کاری به اسباب بازی هات و اتاقت نداری منم خیلی از اسباب بازی هات و قصر بادی و خیلی از کتابات رو برداشتم شاید توجهت به چندتا وسیله جامونده بیشتر شه ولی هیچ فایده ای نداشت.شیرین زبونیت بیشتر شده.بدون اجازه بهمون بوس نمیدی.میگی اول اجازه بگیر،وقتی هم اجازه میگیریم میگی فردا...
بعداز غذا به مامانی میگی مامان الهام خوشکلم دستت درد نکنه.و بعضی وقتا هم بجای الهی شکر میگی خدای خوشکلم دست درد نکنه.کارات رو معمولا خودت انجام میدی مثلا لباس پوشیدن و دراوردن مرتب کردن اتاق...دستشویی رفتن.و شامپو زدن ....
سوالهای جدید زیادی ازم میپرسی مثلا یه تیکه از یه فیلمی که درباره مردن یه مرد بود رو دیده بودی و کلی درباره مردن ازم پرسیدی و میگفتی این اقاهه مثه ماهی گلی من که اگه زیاد غذا بخوره میمیره!!!.یا پرسیدی مامانی، بابایی چون لاک نمیزنه مرده؟!هرروز صندل میپوشی و موهات رو شونه میزنی و میگی آخ جون امروز عروسیمه....و خوشحال میشی و میرقصی میگی من عروسم ....
شبا واسه بابا وحیدت میخوای قصه بگی.و یکی از کارای روزانت اینه که به مامان بگی مامان بیا بغلت کنم.بعدشم میگی دلت گرفته گریه کن.و جدیدا وقتی ناراحتی یا عصبانی هستی به طرف مقابلت میگی برو خونتون......دیگه واست پاستیل نمیخرم .... ژله هم نمیخرم....مامان و بابا هم شامل این تهدید میشن...کارتهای صدافرینت رو کا از ابتدا بهشون علاقه داشتی هم بازیایای درجه یکت هستن.و الان بلدی کلماتی مثل بابا.مامان،اب،دست،پا،توپ و ....نزدیک به 20کلمه دیگه رو بخونی و مداد و دفترت رو میدی دستم و میگی مامان بنویس تا من بخونم.شعر فی البداهه زیاد میگی البته یکم نامفهومه ولی قافیه دار هستن..سوره ناس و توحید و کوثر رو خیلی روون میخونی.اولی که میخواستی سوره ناس رو یاد بگیری با سوره توحید قاطیش میکردی و میگفتی قل هوالله ناس.الله ناس... خیلی از شیرین زبونیات الان یادم نمیاد.و اینها چکیده ای از کلام شیرینته عزیزم.منتظر دیدن اینده روشن و درخشانت هستم انشاالله ،مرواریدم.





جمجمک برگ خزون....دخترم مهدیس خاتون.... 


